تبليغاتX

loop=-1>

حرف های بدون ویرایش

یکشنبه چهارم بهمن 1388

! آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه

چند روز پیش مفتخر به دریافت تذکر اداره کل ارشاد شدم مبنی بر اینکه برادر جان در این فضایی که برای مطبوعات فراهم شده چرا ماهنامه رو چاپ نمی کنی؟!

اگه  حالشو  نداری،  بگو تا مجوز رو لغو کنیم  که الان لغو مجوز و تذکر دادن  رو بورسه !

هنوز هم وقتی یاد شماره ویژه انتخابات ( که هرگز چاپ نشد) می افتم یک آهی می کشم و با خودم میگم چی شد که یهو اینجوری شد؟!  چرا  حس نوشتن در ما مُرد؟  به قول شهیار قنبری : چه کسی قفل قفسها را ساخت  تا قناری نتواند بپرد؟

بگذریم ...

باشه حرفی نیست من آماده ام تا دوباره ماهنامه رو منتشر کنم اما فقط یه مشکل کوچولو این وسط هست و اونم اینه که نمی دونم باید چی بنویسیم تا به کسی بر نخوره!  وقتی نوشتن شعر فردوسی یکی از موارد اتهامی یکی از دستگیر شدگان اعلام میشه،  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!


13:52 | انوشیروان |

سه شنبه بیست و نهم دی 1388

ستاره زد سلام کن

شراب می دهند هان ! دو دست را سبو بگیر !

دو دست را بلند کن ! بلند شو وضو بگیر

 

سبو وضو گرفته با شراب سرخ چشم تو

وضو گرفته با شراب ناب سرخ چشم تو

 

بیا و سرمه ای به سایه های پلک شب بکش !

و سرخی انار را به لب بزن ! به لب بکش !

 

عبیر و مشک و عود را سپند دانه دانه کن !

چراغ داغ باغ را بهانه ی جوانه کن !

 

طلوع دفّ شمس را به صبح من غزل بگو ...

دو بیت از شِکَر بخوان ! سه مصرع از عسل بگو !

 

شکر به شرط شاهدی به بزم خسروان بده !

اذان بگو به گوش گل ! گلاب زعفران بده !

 

تمام شیشه ها به من هر آینه، تو را ... تو را ...

در آینه حلول کن ! مرا به من نشان بده !

 

عبا بکش به روی خمره های مست قونیه

شراب را نهان بخر ! نهان بخور ! نهان بده !

 

فقط توئی هرآنچه در من است، آنچه در من است ...

هرآنچه در من است، غیر تو ... به دیگران بده !

 

به احترام آخرین سفیر حق ، قيام کن
در آسمان ترين زمين ستاره زد ، سلام کن

***

پانوشت: این شعر از حافظ ایمانی هست که با صدای فرمان فتحعلیان از اینجا می تونید گوش کنید.


15:31 | انوشیروان |

جمعه هجدهم دی 1388

گل بانوي سرخ

اكنون و اينجا،
بي تو و بی ما،
دلم برای عشق گرفته است،
دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
وقتي كه منبر خون از تو سرودن را تكفير می كند
تكرار شبنم و ابريشمِ زلال نام تو،
بر من فريضه ای است،
دلم برای عشق گرفته است
دلتنگی عزيز،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
زلال بانو،
دلم برای سادگيت شور می زند!
اگرچه به گاه نبرد در ميدان از رفاقت ابريشم و تو
نوشتن جرم است
اما گناهی چندان بزرگ را سينه گشاده ام،
زلال بانو،
آمدنت را دل دل مي زنم
در ايوان زخم و حادثه،
دلم دوباره گرفته است،
از تو گفتن را...
دلم برای عشق گرفته است،
براي تو ای دلتنگی عزيز،
با من عجيب جای تو خالی است
در قاب چوبی درگاه خون گرفته ما،
دلم براي آمدنت تنگ است
و اين گناه نيست اگر كه از تو بگويم،
اگر كه هست،
بريده باد زبانم اگر كه از تو نگويد،
بريده باد!
گل بانوي سرخ،
خواب هزار ساله مان را
به شفاعت آب و آفتاب برده ايم،
اما هنوز دلم برای عشق گرفته است،
اينك كه نيزه دار، استخوانهای له شده عشق را
از نيزه های شكسته،تابوتی ساخته است،
با من بگو،
سياه جامه غزل بانو
آزادی را كه گفته بودند
از عطر درخت سيب می آيد
با اسب سپيدی كه خورجينش
بوی آفتاب می دهد
چه بر سر آمده است؟
كه اين چنين دلم برای از تو نوشتن تنگ است،
اينك در اين يگانه بيگانه،
دلم برای عشق گرفته است
دلم برای آمدنت تنگ است،
لاله شكفته عاشق، ای داغدار
تكرار شبنم و ابريشم بهار
بر من ببار.

                                                    شهیار قنبری

***

پانوشت:

من دارم تو آدمکها می پوسم!...


12:0 | انوشیروان |