تبليغاتX
حرف های بدون ویرایش
امروز که داشتم وسایل خونه رو جمع و جور می کردم، توی قفسه ها، توی یک کیف قدیمی، یک گنج پیدا کردم! «نامه های عاشقانه»!
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط انوشیروان |


آمدم ای شاه ، پناهم بده خط امانی ز گناهم بده

ای حَرمَت ملجأ در ماندگان دور مران از در و ، راهم بده

ای گل بی خار گلستان عشق قرب مکانی چو گیاهم بده

لایق وصل تو که من نیستم اذن به یک لحظه نگاهم بده

ای که حَریمت به مَثَل کهرباست شوق و سبک خیزی کاهم بده

تا که ز عشق تو گدازم چو شمع گرمی جان سوز به آهم بده

لشگر شیطان به کمین من است بی کسم ای، شاه پناهم بده

از صف مژگان نگهی کن به من با نظری، یار و سپاهم بده

در شب اول که به قبرم نهند نور بدان شام سیاهم بده

ای که عطا بخش همه عالمی جمله ی حاجات مرا هم بده

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:37 توسط انوشیروان |

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر

ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد

من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد

خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم

در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد

تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر

فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز

فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم

ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد

چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:53 توسط انوشیروان |