تبليغاتX


حرف های بدون ویرایش

یکشنبه هفدهم آبان 1388

یک خبر یک خاطره

سال 77 بود و من تازه کارم رو توی سرویس سینما در روزنامه آفرینش شروع کرده بودم. دفتر روزنامه تو خیابان کریم خان بود. ساعت شش یا هفت بعد از اینکه کارم تو دفتر روزنامه تموم شد، قدم زنان به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که چهره یک نفر برام خیلی آشنا اومد. یکی دو بار نگاه کردم اما هنوز مطمئن نبودم. متوجه جزوه ای که تو دستش بود شدم. روی اون نوشته شده بود: «جهنم یخ زده»

با توجه به اینکه در اون زمان مطالعات زیادی داشتم  سریع یادم اومد که جهنم یخ زده چیه و نویسنده اون کی هست و داستانش چیه و از همه مهمتر حالا دیگه مطمئن بودم که اون چهره آشنا کی هست.

چند قدمی به سمتش حرکت کردم و در همین حال داشتم فکر می کردم که چه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم. از شانس من همون لحظه اتوبوس اومد و ما سوار شدیم. تو اتوبوس سعی کردم که کنارش وایستم. در حالی که میله اتوبوس رو گرفته بودم با لبخندی سلام کردم. سلام و علیک گرمی با من کرد. وقتی خودم رو معرفی کردم از شانس من با دبیر سرویس روزنامه دوست بود. با توجه به اطلاعات قبلی که درباره اش داشتم درباره جهنم یخ زده و کارهای جدیدش با هم صحبت کردیم و این گفتگو در حالی ادامه داشت که هر دوی ما سعی می کردیم تا با محکم گرفتن میله اتوبوس به نوعی تعادل خودمون رو در هنگام حرکت اتوبوس حفظ کنیم. به ایستگاه میدان فردوسی که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم و اون از اتوبوس پیاده شد و رفت.  شب که به خونه رسیدم سریع گفتگوی داخل اتوبوس رو  به صورت یه خبر و گفتگوی کوتاه تنظیم کردم . فردای اون روز وقتی تو دفتر روزنامه خبر رو به دبیر سرویس دادم خیلی تعجب کرده بود.

حالا بیش از ده سال از اون روز گذشته و من دیگه نشد از نزدیک اون مرد رو ببینم تا اینکه امروز این خبر بهونه ای شد برای یادآوری این خاطره!

پيش از ظهر امروز و در سن 62 سالگي

امير قويدل كارگردان سينماي ايران درگذشت


22:28 | انوشیروان |

دوشنبه یازدهم آبان 1388

!مکر زنان

آورده اند که مردی بود که پیوسته تحقیق مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت هیچ زنی را محل اعتماد خود نساخت و کتاب «حیل النساء» (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد.

 روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید و به خانه ایی مهمان شد مرد خانه حضور نداشت و لکن زنی داشت در غایت ظرافت و نهایت لطافت زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفات آغاز نمود مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود و عصا بنهاد به مطالعه کتاب مشغول شد.

زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه می کنی؟

گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید و گفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود و حساب ریگ بیابان به تخته خاک برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید پس تیر غمزه در کمان ابرو نهاد و بر هدف دل او راست کرد و از در مغازلت و معاشقت در آمد چنانکه دلبسته او شد در اثنای آن حال شوهر او در رسید.

زن گفت : شویم آمد و همین آن هر دو کشته خواهیم شد مهمان گفت: تدبیر چیست؟ گفت : برخیز و در آن صندوق رو.

مرد در صندوق رفت! زن سر صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت و مجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز خود خبر هست؟

گفت نه بگوی... گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه می کرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بد اشارت کردم مرد غافل بود: چینه دید و دام ندید به حسن و اشارت من مغرور شد و در دام افتاد. و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی و عیش ما منغض کردی! زن این می گفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بیچاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد.

پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت: اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی!!

مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند (جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید: *یادم تو را فراموش *

مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :« لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوشدل کرد چندان که شوهرش برون رفت .در صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت: توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیل شما زیادت از آن است که در حد تحریر در آید.

***

پانوشت:

مطلب چاپ شده لزومن بیانگر دیدگاه های نویسنده وبلاگ نمی باشد!!!


13:17 | انوشیروان |

چهارشنبه ششم آبان 1388

!محصن صورتی

با شوق و ذوق میاد پیشم و میگه: بابایی امروز تو مهد همه مُحصن شدند. خاله گفته فردا منم محصن میشم!

پرسیدم عسل چی میشی؟

با تاکید میگه م ح ص ن !

(تازه متوجه میشم که منظورش مبصره!)

 میگم بابایی مبصر، نه محصن! ببین باید بگی مُب صر!

میگه مُب صحن!!


10:54 | انوشیروان |