یک خبر یک خاطره
سال 77 بود و من تازه کارم رو توی سرویس سینما در روزنامه آفرینش شروع کرده بودم. دفتر روزنامه تو خیابان کریم خان بود. ساعت شش یا هفت بعد از اینکه کارم تو دفتر روزنامه تموم شد، قدم زنان به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که چهره یک نفر برام خیلی آشنا اومد. یکی دو بار نگاه کردم اما هنوز مطمئن نبودم. متوجه جزوه ای که تو دستش بود شدم. روی اون نوشته شده بود: «جهنم یخ زده»
با توجه به اینکه در اون زمان مطالعات زیادی داشتم سریع یادم اومد که جهنم یخ زده چیه و نویسنده اون کی هست و داستانش چیه و از همه مهمتر حالا دیگه مطمئن بودم که اون چهره آشنا کی هست.
چند قدمی به سمتش حرکت کردم و در همین حال داشتم فکر می کردم که چه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم. از شانس من همون لحظه اتوبوس اومد و ما سوار شدیم. تو اتوبوس سعی کردم که کنارش وایستم. در حالی که میله اتوبوس رو گرفته بودم با لبخندی سلام کردم. سلام و علیک گرمی با من کرد. وقتی خودم رو معرفی کردم از شانس من با دبیر سرویس روزنامه دوست بود. با توجه به اطلاعات قبلی که درباره اش داشتم درباره جهنم یخ زده و کارهای جدیدش با هم صحبت کردیم و این گفتگو در حالی ادامه داشت که هر دوی ما سعی می کردیم تا با محکم گرفتن میله اتوبوس به نوعی تعادل خودمون رو در هنگام حرکت اتوبوس حفظ کنیم. به ایستگاه میدان فردوسی که رسیدیم از هم خداحافظی کردیم و اون از اتوبوس پیاده شد و رفت. شب که به خونه رسیدم سریع گفتگوی داخل اتوبوس رو به صورت یه خبر و گفتگوی کوتاه تنظیم کردم . فردای اون روز وقتی تو دفتر روزنامه خبر رو به دبیر سرویس دادم خیلی تعجب کرده بود.
حالا بیش از ده سال از اون روز گذشته و من دیگه نشد از نزدیک اون مرد رو ببینم تا اینکه امروز این خبر بهونه ای شد برای یادآوری این خاطره!
پيش از ظهر امروز و در سن 62 سالگي
امير قويدل كارگردان سينماي ايران درگذشت
22:28 | انوشیروان |

